من برای دیده شدن،
برای عابر تنهای ِ کوچه های خیال تو شدن،
من برای نشستن
در کاغذ سفید ِ نگاهت،
برای جاودانه شدن
در تمام صفحه های کتاب ِ خاطرت،
من برای دیدن تنها راستی،
برای شنیدن مثنوی باران،
من برای لمس شب
چشمت را...
من برای سرشار شدن از عطر شکوفه های یاس،
برای رها شدن از خارهای یأس،
برای بوییدن گلهای صداقت،
برای دویدن در هوای رفاقت،
من برای مستانه گم شدن در بهشت
بویت را...
من برای جای خالی ِ نقاشی شعرهایم،
برای بوسیدن مهتاب،
رویت را ...
من برای گفتن عاشقانه ترین حرفم،
برای شستن جانم،
لبت را ...
من برای از یاد بردن زشتی،
برای کشتن بدی،
من برای به آغوش کشیدن مهربانی،
برای نوازش خوبی،
دستت را ...
من برای روییدن همراه جوانه های سبز
بر شاخسار این کهنه درخت،
برای تکرار خاطره،
لبخندت را ...
من برای آرامش لحظه هایم،
برای تداوم حضورم ،
تو را ...
کم دارم.
راستی یادم رفت گویمت
تو که را...
کاشکی مرا.






